مربوط به همین امروزه. امروز یکی از سه شنبه هاس.
سه شنبه ها قراره روزای خوبی باشن. کی پای این قرار دادو امضا کرده نمی دونم. اما سالهاست که همین طوره شایدم توی این شش سال من حواسم به معجزه های سه شنبه جمع شده. حداقلش اینه که توی این روزای خاص اتفاق بدی نمیفته.
هوووووم... یه نفس عمیق به همراه یه عالمه حرف.
انسان موجود تنهایی ست! دفعه ی اولی نیست که به این واقعیت می رسم. حقیقتشو نمی دونم، هر چی هست ظاهر امر که جز این نیست. هیچ چیزی اتفاقی نیست.
بد جوری رفتم تو فکر. با خونه صحبت کردم موبایلو خاموش کردم. بچه های اتاق خوابن و فرصت خوبیه برای تنهایی از نوع ظاهری! و یک عالمه فکر!
خسته نیستم دلم نمی خواد جای دیگه ای باشم، دلم نمی خواد جور دیگه ای باشم. نمی تونم بگم چه حسی دارم... چیز عجیبیه.
نباید از ریشه زد. وقتی یه احساس منفی حتی برای چند لحظه توی آدم عمیق می شه و شدت پیدا می کنه به هر دلیل، نباید برخورد سریعی داشت. چه با باعث و بانی ای که بهش مظنونی چه با بقیه "که" شاید هیچ نقشی نداشته باشن! شاید نود و خرده ای درصد از آدم هایی که خیلی بگو بخند هستن و با همه گرم می گیرن و به اصطلاح، ظاهر خجسته ای دارن از اون "مبحث تنهایی" که گفتم واهمه دارن برای همین همه رو دور خودشون نگه می دارن.
پنج بعد از ظهر

