تبليغاتX
استراحت نارنجی

استراحت نارنجی

سال های دور از خانه

مربوط به همین امروزه. امروز یکی از سه شنبه هاس.

سه شنبه ها قراره روزای خوبی باشن. کی پای این قرار دادو امضا کرده نمی دونم. اما سالهاست که همین طوره شایدم توی این شش سال من حواسم به معجزه های سه شنبه جمع شده. حداقلش اینه که توی این روزای خاص اتفاق بدی نمیفته.

 هوووووم... یه نفس عمیق به همراه یه عالمه حرف.

 انسان موجود تنهایی ست! دفعه ی اولی نیست که به این واقعیت می رسم. حقیقتشو نمی دونم، هر چی هست ظاهر امر که جز این نیست. هیچ چیزی اتفاقی نیست.

بد جوری رفتم تو فکر. با خونه صحبت کردم موبایلو خاموش کردم. بچه های اتاق خوابن و فرصت خوبیه برای تنهایی از نوع ظاهری! و یک عالمه فکر!

خسته نیستم دلم نمی خواد جای دیگه ای باشم، دلم نمی خواد جور دیگه ای باشم. نمی تونم بگم چه حسی دارم... چیز عجیبیه.

نباید از ریشه زد. وقتی یه احساس منفی حتی برای چند لحظه توی آدم عمیق می شه و شدت پیدا می کنه به هر دلیل، نباید برخورد سریعی داشت. چه با باعث و بانی ای که بهش مظنونی چه با بقیه "که" شاید هیچ نقشی نداشته باشن! شاید نود و خرده ای درصد از آدم هایی که خیلی بگو بخند هستن و با همه گرم می گیرن و به اصطلاح، ظاهر خجسته ای دارن از اون "مبحث تنهایی" که گفتم واهمه دارن برای همین همه رو دور خودشون نگه می دارن.

پنج بعد از ظهر

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آفرین 

تصاویر زیباسازی وبلاگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آفرین 

Rooye sandal neshaste am.. kenare rah-ro
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آفرین 

"آدم های ساده را دوست دارم" می خواندم و لذت می بردم از لحظه لحظه ی خواندنم.

به یاد چند ساعت گذشته، شب گذشته و دو روز قبل.. درست است رفتن من دیشب (با قطار)  چند دقیقه فرقش بود، اما حالا تفاوتش تجربه ی لذت یک قدم زدن غیر منتظره زیر باران بی خبر است و  گوش دادن به صدای بلبلی که زنگ تلفن همراه را تقلید می کند، رد شدن از کوچه هایی که فقط از توازی خطوط نقشه می دانم کجا هستند و هستم! در گذر از پیاده رو  استشمام عطری که مرا عجیب برمی گرداند به خاطرات مبهمی از کودکی، اخم و لبخند توامان از جابه جا کردن افکار متناقض و متفاوت (مانند آن دست پازل هایی که فقط یک جای خالی دارند) و.. این میان لحظه هایی از خواب عجیب دیشبم مثل گربه ی ملوس و سفیدی خودش را بین فکرهایم جای می دهد که نتیجه اش می شود دیدن لبخند ناخواسته ی مشخصم در آینه ای که از کنارش می گذرم.

خوشم می آید حتی اگر از قطار هم جا بمانیم، دست کلیدمان را هم گم کنیم، کیف پولمان را هم جا بگذاریم، گوشیمان هم شارژ نداشته باشد، رویاهایمان همیشه و همه جا همراهمان هستند و حتی پشت چراغ قرمز هم قابل دسترسی اند.

گاه و بی گاه از این رویاها می بینم که با وجود لذت بی اندازه از یادآوریشان، دلم نمی خواهد در واقعیت داشته باشم شان! همان خواب و خیالشان حد"لازم" را کفایت است.

کالبد رویای شیرین دیشبم عمارتی بود که می خواستم مادر دوستی را در طرح چیدمانش یاری کنم، کالبدش عالی بود و "روحش" محشر! اما گفتم که...

تنها یکی از جمله هایی که دیشب شنیدم رنگ واقعیت داشت که آن را هم از ناخوشایند بودنش شناختم! و الا باقیش چون اسمش رویایی بود و "ناب".

رویاهایم را دوست تر دارم از این صفر و یک های مُصور که مدت هاست حتی در گوشه و کنار ذهنم هم کم تر سراغشان را می گیرم. 

پیاده روی لذت بخشی بود همراه با در جیب گذاشتن کرایه ی تاکسیٍ این روزهای زندگی شهری، که در آخر مسیر دادمش سطرهای خوش خاطره ای خریدم که تولدم را هم تبریک گفتند!

کتاب های پشت ویترین آرزوهایم را یاد آوری می کنند و مرا می خوانند تا به یاد بیاورم:

 آنچه را که باید باشد و نیست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط آفرین 

شب خوبیه
+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آفرین